مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

مانی کوچولو سه ماهه می شه

واااااااااااای مانی جونم چقدر بزرگ شدی عزیزم. چقدر زود گذشت این روزا. اصلا باورم نمی شه که آخرین مطالبی که در موردت نوشتم مربوط به 56 روزگیته. و الان 98 روزته. این روزا مامانی را حسابی به خودت مشغول کردی. حسابی بزگ و تپل مپل شدی. دو هفته پیش برای اولین بار تو را با کالسکه از خونه بردم بیرون. آخه بعد از مدتها برای دو روز هوا صاف و تمیز شده بود . من و تو با هم دیگه رفتیم پارک لاله و تو خوابالو از وقتی از خونه رفتیم بیرون تا نزدیکای زمان برگشت به خونه تو کالسکه لالا کردی. تو این مدت دوبار برف اومده و چقدر دلم می خواسته ببرمت بیرون تا با اولین برفای زندگیت عکس بگیری اما نشد چون همون موقع که می خواستیم با بابایی سه نفری بریم بیرون گرفتی خوابی...
23 بهمن 1392

مانی کوچولو واکسن می زنه

عزیز دلم امروز 56 روزه شدی. قرار بود پایان دوماهگیت ببریمت برای چکاپ که منشی دکتر گفت همین امروز بریم که سر دکتر خلوت باشه. خدا را شکر همه چیزت خوب بود به غیر از اینکه وقتی دکتر تو را سرپا نگه داشت اصلا روی پاهات نمی استادی و دکتر گفت حتما هر روز تو را تمرین بدیم که بایستی وگرنه پاهات ضعیف می مونه و دیر راه می افتی وزن و قد و دور سرت توی 56 روزگی به ترتیب  5650-59 و 39   بود و همین امروز واکسن دوماهگیتو زدیم. بابایی که کمک دکتر پاهاتو گرفته بود  تا واکسنتو بزنه می گفت داشتی می خندیدی که دکتر آمپولو بهت زده. الهیییییییییی من بمیرم که درد کشیدی. اما تو بچه خوبی بودی و تا 4 ساعت بعدش ناآرومی نکردی ...
11 دی 1392

مانی کوچولو در خواب زمستانی به سر می بره

روزها گذشت و تو پسر کوچولوی مامان و بابا که از بین سه تا اسم دانیال و سیاوش و مانی اسم مانی برات انتخاب شده بود همچنان آرام و بی صدا تو خواب زمستونی به سر می بردی و بیشتر ساعتای روز و شب و خواب بودی و به زحمت برای شیر خوردن بیدار می شدی. البته گاهی شبا هم که البته یکی دو شب بیشتر نشد از دل درد خوابت نمی برد که با دادن نبات داغ آروم می گرفتی. اما همین روزا  یه مشکل پیدا کرده بودی و اون هم این بود که چندین بار در روز به شدت استفراغ می کرد ی که به خاطر رفلکس بود و دکتر برای برطرف شدنش برات دارو نوشت. دکتر توی چکاپ یک ماهگیت گفت مانی کوچولو خیلی خوب وزن گرفته و وزنش از 3080 (که البته تو مطب دکتر 3120 بودی) رسیده به 4360 و قدش از 47 (...
14 آذر 1392

گل پسر زردی می گیره

از روز دوم تولد مماخ کوچولوی تو زرد شد و تا روز چهارم زردی به بقیه بدن نازکت رسید. روز چهارم  مامان و بابا  بردنت پیش دکتر مرندی متخصص نوزادان. بعد از آزمایش خون دکتر گفت زردی پسر 13 هست و باید توی دستگاه زیر نور مهتابی بخوابی. برای همین بابایی یه دستگاه کرایه کرد تا گل پسر توش لالا کنه. گل پسر از دستگاه و به خصوص چشم بندی که باید روی چشماش گذاشته می شد خیلی بدش می اومد اما تا 32 ساعت توی دستگاه لالا کرد تا این که زردیش برطرف شد. اینم عکس قند عسل مامان وقتی توی دستگاه لالا کرده بود:   همون روزا بود که دایی و خاله ها برای دیدنت اومدن تهران و کلی هواخواه پیدا کردی. به خصوص فاطمه که عاااااااااااااشقته ...
13 آذر 1392

اولین روز تولد گل پسر

جونم برات بگه که روز اول تولد توی بیمارستان تو خواب خواب بودی و هر کار می کردیم که بیدار بشی و شیر بخوری بیدار نمی شدی. اما عصر اونروز چندبار تو را از خواب خوش بیدار کردن و بالاخره تونستن خواب خوش را از چشمت دور کنن. اولین بار به خاطر واکسیناسیون و معاینه متخصص نوزادن و بار دوم به خاطر ختنه. وقتی مامانی خواب بود بابایی ترا سپرده دست بخش نوزادان تا کار ختنه ت را انجام بدن. وقتی مامان بیدار شد دید ترا آوردن و گفتن یه کوچولو گریه کردی و بعدش شیر خشک خوردی و خوابیدی. ولی خب، خوابیدنای تو و شیر نخوردنات همون شب کار دست خودت و مامانی داد و  تو که نمی تونستی شیر بمکی  اون شب کاملا گرسنه موندی و تا صبح گریه کردی. چنان از گرسنگی گریه می...
13 آذر 1392

گل پسر همچنان مهمون دل مامان

جونم برات بگه که دیروز که بالاخره یکشنبه شد مامانی رفت جواب سونوگرافی رو نشون دکتر داد. دکتر گفت چون همه چیز گل پسر خوبه و کم شدن آبش هم هنوز خطری نشده می گذاریم تو دل مامانش بمونه و خوش بگذرونه تا ببینیم خودش کی دلش می خواد بیاد بیرون. بعد از حرف دکتر بود که تو، که چند روز بود با قر و قمیش تکون می خوردی و مامان رو دل نگرون می کردی شروع کردی به : و اونجا بود که مامانی احساس کرد از حرف دکتر خوشحال شدی. اینطوری شد که مامانی هم از این که بازم تو توی دلش می مونی خوشحال شد. اما اینم بگم که خاله طاهره از دستت  اینجوریه:  و خاله زهره هم فقط تا قبل از تعطیلی تاسوعا و عاشورا را بهت مهلت داده که به دنیا بیای وگرنه بعدش اینجوری می شه...
13 آبان 1392

گل پسر تپلی می شه

چند روزی بود که کمتر از قبل تکون می خوردی و مامان نگرانت بود اما هر دفعه که می خواست بره نوار قلبت را بگیره تو شروع می کردی به قردادن و مامانو از رفتن منصرف می کردی تا این که بالاخره بعد از سه روز از شیطنت تو خسته شد و رفت نوار قلبتو گرفت اما تو شیطونک اینقدر تکون خوردی و قر دادی که مامان جلو کارمندای بیمارستان ضایع شد. فرداش که 8 آبان و روز چهارشنبه بود مامان رفت پیش دکتر تا حال تو را بپرسه. اون روز دکتر به مامانی گفت که آب دور جنین (که تو باشی) کم شده و چون ممکن وضعیت خطرناک بشه مامان باید یه سونوگرافی انجام بده تا وزن تو را حساب کنن ببینن اگه به اندازه کافی تپل مپل شدی زودتر از دل مامانی درت بیارن. مامانی هم روز پنجشنبه رفت سونوگرا...
9 آبان 1392

سیسمونی

از این به بعد دیگه تکون خوردنهای تو هم شروع شد و روز به روز بیشتر می شد. اون موقع تو با مامانی می رفتین کلاس ورزش و شنای مخصوص مامانها با نی نی های توی دلشون. اما یکی از همون روزها وقتی تو 26 هفته داشتی دل مامانی سفت شد و درد شدید گرفت و چون این مساله چند بار تکرار شد دکتر به مامانی گفت باید بره بیمارستان چون ممکنه گل پسر عجله داشته باشه و بخواد زود بیاد بیرون. اما مامانی که می دونست اگه طاقت نیاری و زود بیای بیرون احتمال زنده موندنت خیلی خیلی کمه زار و زار گریه می کرد. آخه مامانی خیلی دوستت داشت و برات  لباس و اسباب بازی و وسیله خریده بود و دلش می خواست تو بیای و از اونا استفاده کنی. اما خب چاره ای نبود و باید می رفت بیمارستان. ...
2 آبان 1392

کوچولوی زشت

گذشت و گذشت و گذشت تا تو شدی 21 هفته . دیگه مامانی می تونست با دستگاه دکتر صدای قشنگ قلب کوچولوت را بشنوه. تو هم مثل یه بچه خوب سرت به کار خودت بود و می گذاشتی مامانی هم کار خودشو بکنه. روز دوشنبه 15 تیر وقتی تو  21 هفته و دو روز داشتی مامانی و بابایی باز م رفتند سونوگرافی تا پسر گل شون را باز هم تو صفحه سونوگرافی ببینن و مطمئن بشن که حالش خوبه . این دفعه بود که تو پاتو جمع کردی و کوبیدی به شکم مامانی بعدشم با بی خیالی تمام انگار که شتر دیدی ندیدی دست کوچولوتو بردی تو دهنت که بمکی. خدا را شکر دکتر گفت حالت خوبه خوبه و پسر خوبی هستی. باز هم یه عکس یادگاری ازت گرفت که با دیدن اون عکسه مامانی و بابایی کلی ناامید شدن. از بس زشت بودی مامانی ...
2 آبان 1392

پیدایش یه قلب کوچولو

روز 14 فروردین مامانی که دیگه دل تو دلش نبود رفت پیش دکتر. این دفعه دکتر تو سونوگرافی تو رو دید و اولین عکس زندگیتو ازت گرفت. اون روز دکتر ضربان قلبتو هم شنید و خیال مامانی از این که قلبکوچولوت هم تشکیل شده راحت شد. اینم اولین عکس زندگی تو تو سن هفت هفتگی:           ...
2 آبان 1392